X
تبلیغات
رایتل

محسن نصیری(هامون)

من اهل اینجا نیستم....
یکشنبه 25 آبان 1393

دوش به مستی شدم در گذر می فروش

دوش به مستی شدم در گذر می فروش

 جام دگر داد و گفت جامه ی غم را مپوش


چون که جهان بگذرد از غم عالم گذر

در خوشی کار می همره ساقی بکوش


تا که به او گفته ام از غم و احوال دهر

گفت خیالت کجاست پیک دگر را بنوش


در دل غم دیده ام پای سخن های او

چون تب جوشان می خون من آمد به جوش


هر که به آنجا رود روی جهانش رود

طبع سخن های من در تبش آرد خروش 


گوش فرا داده  ام در دل احوال دهر

تیغ صدایی بلند شب زده در کام گوش


ای که خرامان روی در پی ویران شدن

بگذر از این بیخودی کهنه چراغ خموش


مرد خردمند اگر این همه غم می خورد

بهر چه سودی بود در طلب عقل و هوش

در غم فردا نباش غصه ی دی را نخور

چشم به هم تا نهی مرگ رساند سروش


من خود ویرانه ام ای گذر چرخ مست

چشم ز ویران شدن از دل هامون بپوش


قالب:غزل

دفتر:حسرت پرواز

شاعر:محسن نصیری(هامون)

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)